تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
به نام ایران

ایران سرزمین شگفت آوریست،

تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم نظیر است و حوادثی که بر سر او آمده کم نظیرتر . گویی روزگار همه بلاهای خود را بر سر او آزموده است،ایران شاید سخت جان ترین کشور دنیاست بارها تا دم مرگ پیش رفته اما از نفس نیفتاده است؛

به رغم سختی ها و تلخی ها ما حق داریم به کشور خود بنازیم این تاریخ به ما نشان می دهد که نباید از پای بیفتیم چرا که دوره های بدتر نیز از سر گذرانده ایم.

جای گفتگو نیست که ما نباید به تاریخ خود مغرور شویم و به اتکای تمدن گذشته از پیشرفت غفلت ورزیم،حرفی نیست که کشور ما باید نو شود حرف بر سر اینست که در این میان نباید سرمایه های معنوی خود را ببازیم اقتباس تمدن و صنعت غرب هیچگونه مغایرتی با حفظ خصوصیات ملی و توجه به نیروهای معنوی ندارد همانگونه که در هند و ژاپن وچین نداشته است.

ما از فرهنگ حرف میزنیم،ولی گمان میکنم این حرف زدن ها دیگر به نظر کسی جدی نمی آید زیرا با عمل همراه نیست ولی حقیقت اینست که هیچکس که بخواهد در این کشور زندگی کند ازین آشفتگی فرهنگی سود نخواهد برد درست به مانند آلودگی هواست که همه کم و بیش یکسان از آن زیان می برند.در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است،اگر کار دیگری از دست ما بر نیاید ،دستکم خوبست بکوشیم تا فکر و غم او را در دل زنده نگه داریم و ایمان به زایندگی دوران را از یاد نبریم و در سینه نپژمرانیم ما ازین حیث چون بیماران تریاک خورده ای هستیم که به هر افسونی باید بیدار نگاهشان داشت زیرا اگر چشم فروبندند بیم آنست که دیگر آنرا نگشایند.

جای انکار نیست که ما امروز در برزخ دهشتناکی به  سر میبریم از گذشته خود بریده ایم بی آنکه  با حال پیوندی داشته باشیم وآینده ای نیز پیش رو نمیبینیم بی آنکه صنعتی و مدرن شده باشیم زبون و اسیر آشفتگی های آن شده ایم

سررشته ها به دست مردمانیست که ایمان خود را از همه چیز باز گرفته اند مگر آنچه سود مادی دارد

فریاد اخلاق و ایمانمان گوش فلک را کر کرده است  بی آنکه از آن بهره ای برده باشیم

به جای زندگانی زنده مانی میکنیم و هنوز هم افتخار میکنیم که سرمان بیرون از لجن است،چنین آموخته ایم که باید در هر شرایطی زندگی کرد(بخوانید زنده ماند) واین را برای خود افتخاری بس بزرگ میدانیم

اما غافلیم که فرجام چنین روشی نابودی  وزوال این فرهنگ است. درد اینست که غم های ما به هیچ روی بزرگ و معنوی نیست.درین سرزمین غم های کوچک،تب  وتاب ها و دغدغه های مبتذل آدمی را ازاز پای می افکند،همه نیرو و تدبیر و وقت انسان از صبح تا شام باید به کار افتد تا تکه نانی به دست آورد وچرخ زندگی لنگ لنگان بچرخد.

حتی همین زیستن ساده ی بی آرمان وبلندپروازی ،بدون لذت وزیبایی و ذوق خود معمای جان فرسایی شده است.نمیگوییم زندگی ایده آل ولی هر انسانی حق دارد ساده آرام و بی آشفتگی خاطر زندگی کند ولی افسوس که خاطره ها را چنان غباری گرفته است و زندگی آن چنان مشکل که مجال پرداختن به احتیاجات معنوی نیست،

وبرای حاکمان چه بهتر ازینکه این ملک همان ماتم سرایی باشد ومردم پای بند گرفتاریهای حقیر تا هیچ کس را فزصت اندیشیدن نباشد،به امید آنکه چون فرصت اندیشیدن نبود کسی نخواهد پرسید این زندهماندن و زندگی بدون لطف به چه کار آید.

اما امروز زمان پرسش است  ومایی که هنوز در این چرخه جان فرسا تسلیم این گرفتاریهای روزمره نشده ایم  این خویشکاری بزرگ را پیش رو داریم و باید صدای خویش را به هر روشی به گوش این بیماران تریاک خورده برسانیم باشد که از خواب برخیزند زیرا که ما امروز بیش از هر چیز نیازمند رستاخیز اخلاقی هستیم رستاخیزی که باید رخ دهد و گرنه شاهد سوختنی خواهیم بود که این بار امید برخاستن ققنوسی از آن نیست چه اینققنوس پیر آن قدر ناتوان شده است که توان گردآوری هیزم به  دور خویش را نیز ندارد.و در این میان فقط باید به خود متکی باشیم و این رستاخیز را ازخود بیاغازیم و چشم امید به آسمان و زمین  نداشته باشیم.

پاینده ایران

برگرفته از کتاب "ایران و تنهاییش" نوشته دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
درميان مردم روستاي زيرانگ قشم
 

با مردم روستاي زيرانگ قشم:

هواي روستاي زيرانگ گاهي به ياري نسيمي كه از شاخاب(:خليج) فارس مي وزد ، خنك است وگاه وامدار گرماي سرزمين جنوب است .

هنگامي كه به تفاوت فرهنگ و شرايط زندگي خودم با آن ها مي انديشم، با خويش مي گويم:"تفاوت كار از كجاست تابه كجا؟"

در ميان مردم روستاي زيرانگ قشم چقدر زندگي صميمانه و دوست داشتني است.اگرچه آن جا آب لوله كشي نايافتني است و براي آب شور و شيرين _ فرقي نمي كند _ بايد به بازار رفت و آب خريد، اما چقدر همديگر را دوست دارند و قلبشان براي هم مي تپد.

چقدر دوستشان دارم، كاش مي توانستم دست فرد فردشان را به گرمي بفشارم . اين جاشرايط زندگي چقدر اسف ناك است.

مردم روستا برايم از چهار سال گذشته مي گويند كه زلزله تمام خانه هايشان را ويران كرد و هنوز برخي از آن ها نتوانسته اند سقفي براي خويش بسازند...

آن ها مي گويند و بغض گلوي مرا فشار مي دهد .قرار در دلم نيست براي هم ميهنانم در اين گوشه از شاخاب فارس...

محبت و دوست داشتن بين آدم هاي اين جا به رواني باران در بهار،جاريست...

شبانه نشستن هايشان دور همديگر چه پاك و دوست داشتني است...

                                        


دنباله نوشته
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط فروغ ف |