تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
سكوت مي كنيم...!
 

 

درود و بدرود!

برتر دانستيم نوشته هاي تارنگار از ميان روشني هاي شب را از رويه ي نخست پاك كنيم و تا روزي كه نوشتن جرم است و قمار بزرگ ،خفه شويم...!

با پناه بر سخن شاملو كه :"سكوت سرشار از ناگفته هاست"...

 

 

فروغ ف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
قمار بزرگی بود" نوشتن"...!
 

                             

پس از   20  روز ، سرانجام براي شما قلمم با انديشه ي درونم هم اغوش شد و واژه هايي متولد شدند...

 مي خوام بنويسم اما باز مي گم ننويس بگو:

نقطه سر خط!!!

 پيش از انتخابات _ كه از اين پس بايد بنويسيم انتخابات بخوانيم "كودتا" _ انديشه ي دوستاني به اصطلاح ايران دوست و به گفته ي خودشان "پان ايرانيسم" منو ديوونه كرد!

اكنون به خودم ميگم آخه ديوانه! واسه كي مي خواي بنويسي ؟!

اما مي نويسم به چند شوند(:دليل)

به خاطر اينكه من از كودكي نوشتن نيمي از خويشتنم بوده

مي نويسم چون تمام اين روزها نگران هم ميهناني بودم كه نه ادعاي پان ايرانيسمي داشتند و نه ايران پرستي ! تنها و تنها براي دادخواهي و شرف خودشون ، هم ميهنانشون و سرزمينشون در خيابان ها خروشيدند .آخر سر هم شدند يه مشت خس و خاشاك و مهر آشوب گري به گلايه هاشان خورد...

 در كل قانون اينجا اينجوريه!

بدها خوب نشون داده مي شند و خوب ها بد!

كودتا چي ها مي شن پاك ترين انسان هاي تاريخ ! و رمالي و دروغ گويي و بي شرفيشون ، جسارت ، استعمار ستيزي ، ساده زيستي و دوندگي به شمار مياد!

از سويي ديگر انسان هاي دادخواه و شريف كه برآن شدند باري ديگر به جهان نشان دهند ايران هنوز هم زنده است ، مشتي خس و خاشاك ناميده شدند !آشوب گراني كه مسجد و مغازه ها را به آتش كشيدند و نداها را كشتند!!!

و اين خودم بودم كه با چشم ديدم بسيجي ها ، لباس شخصي ها و ضد شورش ها ويران مي كردند نه مردم كه از جنس من بودند.افسوس كه واژه ي بسيج به گند كشيده شد ...شهيد چمران بزرگوار هم بسيجي بود ! اما اين كجا و ان كجا...

 هنگامي كه به پير توس مي گويم : روز ، روز توست و روزگار ،روزگار تو گزافه نيست.فردوسي در داستان ضحاك ماردوش مي گويد:

 

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوار شد، جادويي ارجمند

نهان راستي ، آشكارا گزند

شده بر بدي دست ديوان دراز

به نيكي نرفتي سخن جز به راز

 

من امروز بر آن شدم تا سكوت تلخ و سنگين 20روزه ام را با سنگ فرياد بشكنم و نه از ندا كه از نداها سخن گويم .از جواناني كه بي دليل ، بي گناه ، با ستمي وحشيانه و گستاخانه اي كه بر آنان رفت شهيد شدند .براي آنان كه به خاطر از دست دادن دوستانشان و ديدن تن بي جان آنان گوشه ي خيابان ها لكنت زبان گرفتند و اكنون ديوانه شده اند بايد نوشت!

 

 


دنباله نوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
دردا و دریغ وطن من وطن من!

دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر
زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر

خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟
گردد همی ز روی ارادت غلام خر
افکنده است سایه، هما بر سر خران
افتاده است طایر دولت بدام خر
خر بنده ی خران شده، آزادگان دهر
پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر
خرها تمام محترمند! اندرین دیار
باید نمود از دل و از جان احترام خر
خرها وکیل ملت و ارکان دولتند
بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر؟
شد دایمی ریاست خرها به ملک ها
ثبت است در جریده ی عالم دوام خر
هنگامه ای به پاست به هر کنج مملکت
از فتنه ی خواص پلید و عوام خر

آگاه از سیاست کابینه، کس نشد
نبود عجب که «نیست» معین مرام خر
روزیکه جلسه ی وزرا، منعقد شود
دربار چون طویله شود ز ازدحام خر
درغیبت وزیر، معاون شود کفیل
گوساله ایست نایب و قایم مقام خر
یا رب «وحید ملک » چرا می خورد پلو؟
گر کاه و یونجه است، به دنیا طعام خر
گفتم به یک وزیر، که من بنده توام
یعنی منم ز روی ارادت غلام خر
این شعر را به نام «سپهدار » گفته ام
تا در جهان بماند، پاینده نام خر
خر های تیزهوش، وزیران دولتند
یا حبذا ز رتبه وشان ومقام خر
از آن الاغتر وکلایند از این گروه
تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر
شخص رییس دولت ما، مظهر خر است
نبود به جز خر، آری قایم مقام خر

چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است
انصاف نیست، کاستن از احترام خر
گفتا سروش غیب، بگوش «امین ملک»
زین بیشتر، زمانه نگردد به کام خر
«سردار معتمد » خر کی هست جرتغوز
کز وی همی به ننگ شد، آلوده نام خر
امروز روز خرخری و خرسواری است
فردا زمان خرکشی و انتقام خر”

میرزاده ی عشقی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط بهنام س |