تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
مرگ پايان كبوتر نيست...

مي گفت:

 

"همه از مرگ مي ترسند ،

 

 من از زندگي مرگبار"...!

 

مي خواستم بنويسم چقدر ديروز خوش گذشت!چقدر خنديديم ، چقدر آتيش سوزونديم توي دانشكده.رسيدم خونه ، چند ساعت بعد ، صداي دوست عزيز و بزرگواري رو شنيدم ، مثل هميشه صحبت نمي كرد...

يه چيزي بود ،اما نمي گفت ، كلافه ام كرده بود

ديگه از كلافه شدنم ، دهن باز كرد و گفت:

فلاني مرد!!!!

 ديگه هق هق گريه امانم رو بريد ...نه اينكه بگم خيلي مي شناختمش ، نه اينكه بگم اگه هر كسي جاي من بود اين اندازه ناراحت مي شد ، نه اينكه بگم دوستم بود  اما خب ..مي شناختمش.

مي خواست با تابلوهاي نقاشيش  گالري بزنه ، مي گفت موسيقي رو دوست نداره اما صداي تنبور همين دوست عزيز جادوش مي كنه ، مي گفت مي خواد از ايران بره ، گفتم برو اما مام ميهنو تنها نگذار برگرد ، گفت برمي گرده.

بهش گفتم خاطره هاي تلخ رو نمي شه فراموش كرد ، اما ميشه باهاشون كنار اومد ، "بايد" باهاشون كنار اومد...

 

و من حالا موندم!

موندم چي بنويسم ، چرا كسي كه چند بار خودكشي كرد و نمرد ، حالا  در يك تصادف رانندگي ، ميميره؟ اون هم نه در ایران که در ترکیه ...دیگه حتی جسدش هم به میهن بازنگشت...

آيا خدا مي خواد ثابت كنه هر گاه من خواستم مي تونيد بميريد حتي؟!

چرا تا اين اندازه زندگي ناچيزه؟

چرا ما آدم ها نمي خواهيم باور كنيم پستي و ناچيزي روزهاي زندگي نام رو؟

چرا به اينكه هر لحظه ممكنه دوباره نيست بشيم ، نمي انديشيم؟

چرا فراموش مي كنيم داشته هامون رو  درك كنيم؟

چرا تا هنگامي كه هستيم زندگي نمي كنيم؟

چرا تا اين اندازه ساده به دنيا مي آئيم و ساده تر از دنيا مي ريم؟

چرا چرا چرا...

اين چراها در ذهن من ، سنگيني پتگ هايي بر سرم رو داره...

 

دوستم رنجيد كه من ناراحتم!

اما من نه..خوب كه بينديشم مي بينم هيچ كدوم از روزها سفيد يا سياه مطلق نيستند، سياه و سفيدي ديروز من بيشتر قابل احساس بود

و زندگي مگه چيه؟!

مجموعه اي از همين روزهاي خاكستري...

 

روزهايي كه فراز ، هم آغوش نشيبه و سياهي ، همراه هميشگي سپيدي.

چرا ما آدم ها نمي خواهیم باور كنيم زندگي كوتاه تر از اون چيزي است كه حتي ما مي توينم تصور كنيم

چرا ما آدم ها هيچ گاه نخواستيم زندگي كنيم...

چرا...

 

 

23 شهريور 88

فروغ ف

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط فروغ ف | 
به ياد استاد ، براي استاد
 

به راستي كه اوج شكوه هنرمند آزاده در شخصيت استاد متجلي است...

 به گفته ي هم ميهني :

استاد به همگي آموخت

هنر يعني داشتن خانه اي در دل مردم

هنر يعني دست نبردن در سفره ي ظالم و مليجك حرمش نبودن

هنر يعني هنر و شجاعت براي شكستن بغض در گلوي ايران

 

و هنر يعني استاد محمدرضا شجريان....

 

 

تفنگت را زمین بگذار

 

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

 

 

 

شعر از شادروان فريون مشيري

آهنگساز و تنظيم:استاد مجيد درخشاني

با صداي نازنين استاد شجريان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
...
 

ازبس ننوشتم خودكارم خشك شده!يه چند مرتبه محكم كشيدمش به جيگركاغذ تا نوشت...

اينكه چي مي خوام بنويسم و واسه چي چرا ،مهم نيست .مهم اينه من پس از مدتها مي خوام بنويسم.

درآرامش سحرگاه يكي از روزهاي پاياني تابستان 88 هستم!هنوزاز قارقار كلاغ پنجره ي ماخبري نيست .پرهاي سياه او با سپيده ي صبح مي آد! داشتم مي نوشتم ،ذهنم روي واژه ي تابستان ايستاد!!!

 

پيش از اومدنش خيلي چشم به راهشيم.در نخستين روزهاي اين سه ماه مي كوشيم فعال باشيم حالا در هر زمينه اي كه پيشتر به خودمون قول داديم و از ميانه ي امرداد به پايان هرچه نزديك مي شويم ، رخوت و خسران زدگي بيش از پيش گريبان گيرمون مي شه.

 

تنها كتابي كه در سراسر روزهاي تابستان نام فراموش نشد و هميشه بامن بود ، يادگار استاد توس بود و بيگمان زمان زيادي را بايد پيشكشش كنم.

 

روزهاي تابستان نام و زرد رنگ در حال پايانه و چقدر بد كه امسال هم چون سالهاي پيش ان سه ماه به رخوت و بيهوگي گذشت.افزون بر اين حس تكراري ، امسال عدم علاقه به آغاز شدن دانشگاه نيز مرا مي آزاره.

عدم علاقه به باز شدن در كلاس هاي بي ثمر اون چهار ديواري دانشگاه نام...!!!

 

چهارشنبه

بامداد

4.شهريور.88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط فروغ ف |