هنوز هم زنده ام به بهانه ي زندگي!

گفتم بگذار از اين در به دري ها دور شوم
گفتم دل را بزن به دريا و سفر كن دور ترها...
نمي دانم سرانجام هجوم اين درگيري ها و بيچارگي ها چه خواهد شد!
براي كسي چون من هيچ چيز دشوارتر از اين نيست كه نتوانم دستانم را براي نوشتن تكان دهم .
جنگل هاي سبزشمال و جاده ي باراني و دل نشين چالوس چشم به راه دلتنگيهاي دختري از ايران است.درست به ياد دارم سال گذشته در شبهاي باراني و طوفاني دريا گام به گام ساحل نورديدم و اشكهايم موجها را مي بوسيد ...
امسال حال ديگري دارم و بهترم .خدا را سپاس!
سرزمين سبز شمال هميشه برايم پايان دهنده ي غم هايم بوده از هر رنگي.
چند ساعت ديگر به سوي سرزميني مي روم كه پايان دلتنگي هاي من است وهنوز هم كه مي انديشم در مي يابم زندگي باهمه ي دشواري ها و تلخي هايش زيباست
آن هنگام كه پايم ساحل درياچه ي به يغما رفته ي مازندران را مي بوسد و گونه هايت را دستان لطيف باران نوازش مي دهد
هنوز هم زندگي زيباست و اين را هنگامي درمي يابم كه پسر بچه اي در چشمانم به دنبال ردي از مهر است و من به رويش مي خندم و براي مادربزرگش مي ايستم تا در اتوبوس بنشيند!
مي بيني؟
اگر چشمانت را باز كني
هنوز هم در ميان خروارها تلخي مي تواني خوشبختي و زندگي را احساس كني
نفسي ژرف بكش، اينجا با تمام ستم هايي كه بر ما روا مي دارند ، ايران است
و اين روزها كه زيسته ايم ، با تمام دشواري هايش هنوز هم طعم شيرين زندگي را يادآور است
لحظه اي سرت را رو به آسمان ابري اين روزهاي پاييزي بگردان و آسمان را ببين كه آبي است با همه ي دلتنگي و ابرهاي باراني اش!
فروغ ف
بامداد 5شنبه
9مهرماه 88خيامي
نوشته هايم اشك مي شوند و مي بارند ...
اين چنين است كه چيزي براي به قلم آمدن نمي ماند!
