
يادش بخير...
تا چندسال پيش يلدا تنها رنگ و بوي هندوانه داشت و انار...
تداعي كننده ي موهاي سپيد ننه سرما بود و ورجه وورجه هاي عمو چله...
تا مدت ها پيش
پيش تر از آنكه تنها، در يلدا با تاريكي بجنگم
حافظ دلگرمي مي داد و از وصال غزل ها مي سرود...
و امسال...
چه دورم از وصال...
هنگام سرودن است از فراغ...!
چند سالي است يلدا را با دو فلسفه به سپيدي سپيده ي صبح مي سپارم
امسال هم به يلدا رسيده ام
و تو؟!...
نگفتي چقدر بر برگ هاي زرد و قرمز پاييز پا نهاده اي...؟
پيشتر از اينكه از يلدا بگويم
گفتم كه در "ز" زوال پاييز مانده ام
و پايان پاييز
زوالش
يعني امشب، "يلدا"
يعني لحظه لحظه تداعي آنچه گذشت و ديگر نمي گذرد....
آغاز با هم بودن ،يلدا بود
و امشب چگونه صبح خواهد شد؟....
بيا!
به سپندينگي يلدا يك بار ديگر برايم بگو...
امشب پاييز مي ميرد...
دارد مي رود...
خش خش برگ ها را در امتداد پياده رو شنيدي؟
زير باران رفتي بي چتر؟
تنها؟
بي كس؟
نمي دانم چه مي شود...
شايد امشب گذر از اين دو فلسفه استخوان هايم را شكست...!
ميزبان آغازي ام كه چندي پيش پايان گرفت
يادم نرود امسال دور و بر وصال نگردم!
بين بيت هاي حافظ "آتش دل" را جست و جو كنم!
ناگاه در دلم چيزي مي لرزد
ايراني بودنم را به ياد مي آورم!
دادخواهي كاوه بيدارم مي سازد تا به خويش نيز بهايي دهم!
اگر غمي ست بر دل فراموش نكنم "يلدا" ست!
برخيزم شاهنامه بگشايم
ايراني بودنم شكست مي دهد غم دل را...!
فراموش نكنم ايرانيم
استوار...!
بر مي خيزم....
فروغ ف
يلداي ۱۳۸۷ خيامي
به گاه: ۲:۳۳ بامداد
همين و ديگر هيچ!!!!
آري برادر!
دشوار زمانه اي شده است....
هنگامه ي خدا داشتن است!
امروز هنر داشته باش و هنر منما...
درست در هنگامه اي كه پيشاني مهر كردگان پندت مي دهند به درازناي ريش هايشان
و ميراث داران زينب ،چشم سرخ در چشمت مي ردند با تيره كفن هايي كه به دور خود پيچيده اند...!
واگر خوب تر بنگري ،هنگامه ، نيك تر است كه خدارا دريابي!
خدا تنهاست...
ديگر پستوي خانه جاي امني نيست...
جايي ديگر نهان داريش اما هنر است!*
دهانت را ببند!
مگو كه نه داريش و نه حتا نداريش!
لب تر كني و از داشتنش سخن گويي رنگ ريا گرفته سخنت
و گر از نداشتنش گويي ،رنگ شعار كه سخت گزافه سخني است!
هنگامه ي غوغاست:
ميراث داران ،همه شاعران از جنس شعارند!
چه آنان كه سنگ زينب به سينه مي زنند و پاسدار خون حسين شده اند
چه آنان كه وارث كوروش
و سرباز ايران.
و لختي است فراوان ديده مي شوند!
چه تماشايي است رو يارويي شان!
دريغ كه شعار گونه سرانجامشان جز به تركستان نخواهد بود...
افسوس...
مي خواستيم ايراني باشيم
در اين ميان خدا را فراموش كرده ايم...
دريغ
بازماندگان نسل آريايي
"نخستين قوم يگانه پرست " را!
بيچاره خدا!
امروز سخن از نداشتنش عنصر مدرنيسم شده است!
ته مانده ي سخنم اين است:
نه ما به سادگي فروهر به گردن انداختن ايراني مي شويم
نه آنان با داغ بر پيشاني زدن ها
با خدا
و نه حتا تو با شعارهايت بي خدا خواهي شد
پس
چشم و گوش باز ،
دهانت را به هنگامه اش بگشا!
آري برادر!
دشوار زمانه اي است...
خويش را
و خدايمان را كه تنهاست
درياب....
*:گريزي به شعر شاملو: روزگار غريبي است نازنين .خدارا در پستوي خانه نهان بايد كرد...
25.آبان.1386 خيامي
گاه:6:15 پسين
فروغ ف
واژه های گنگ و رخوت آلوده ی ذهن
زانو به بغل گرفته اند
گویی هوس تسلیم به كاغذ و قلم در سرشان نیست
به اجبار متولد می كنم واژه را
كه از نو متولد شوی...!
سخنی نیست عشق را
من "آحساس" می كنم
از میان واژه ها چنگ دل به نام توست
_ كه بهترین نام زندگی ست
به عشق سوگند نیست مرا
تنها احساس می داند
تولد دوباره ی تو را...!
آن قدر با شكوهی كه یادت بر تارك فردا
به نومیدی من لبخند می زند!
كمر نیستی بشكن
از میان بود و نبود
هستی منتظر توست!
بی آن كه صدایت كنم
به صولت جاودانگی طنین صدایت
تو باز خواهی گشت...
زبانم تهی دست تر از آنست كه تو را اثبات كنم
و هنوز نمی دانم به كدامین گناه امشب
سزاوار خورشیدم!
تو خواهی ماند
ماندنت
ماندن روزهای آبی ست...
از عشق سخنم نیست
باور كن!!!
من به جاودانه ها ایمان دارم
به نگاه
صدا
و احساس....
فروغ ف
5/تیرماه /87 خیامی

بي دليل رفتنت
كمر هزاران دليل ساختگي ام را مي شكند
و قد علم كرده
بر روح دردمندم تازيانه مي زند
سكوت شب ها
بر تنهايي دلم سايه مي افكند
ناباورانه به دنبال تو...
تو را
در كدامين نفس زمان از دست داده ام
ميان روزنه هاي باقي مانده
جاي پايت را مي يابم
و سر بر آستانش مي سايم
_ بي قرار
در كوچه پس كوچه هاي زمان
به دنبال نشاني از توام
و مي دانم
در واپسين كوچه ي انتظار
تو را خواهم يافت!
سرانجام روزي
باز خواهي گشت
و دستانم را كه
دير زماني است
تشنه ي نوازش هاي توست
با خويش خواهي برد...
مي دانم...!
اتوبوس
اتوبوس مي رفت
زني پايم را فشرد
لبخند زدم
به چشمان ورم كرده ام نگريست
دلش سوخت
و باز هم لبخند...!
اتوبوس مي رفت
شقيقه هايم بر شيشه ضربه مي زد
و من با نگاه خسته ي خويش
خيابان هاي شهر را مي نگرستم
با چشم هايم –نگران- بر خيابان ها
دفتر خاطرات با تو بودن ورق مي خورد
و هزار خاطره سبز مي شد از تو
واژه وزن نمي گيرد
قافيه گم مي شود در ميان سطور
و ذهن من خسته تر از آنكه كلام را موزون كند
اتوبوس هم چنان مي رود
و پياده روها
روزهايي كه گذشت را پتگ مي زند بر سرم
در ذهن من هزار خاطره سبز مي شود...
خيابان ها سبز شده اند
اما تو نيستي كه با هم گام نيم در اين همه سبزي...
خيابان
پياده رو
مردم
درختان
با ناخن خويش جگر مي خراشم...!
و در ذهنم روزي از ديروزها زنده مي شود
تنها سهم من از تو خاطره بود
گويي سهم ما از روزهاي خوب
تنها گام نهادن و تنفس هاي يخي
در شب هاي زمستاني بود...
و اكنون كه خيابان ها سرد و بي روح نيستند
تونيستي اين جا
در تمام طول اين مسيرهاي خاكستري رنگ دلخراش
اشك مي ريزم
و تنها ماندنت را نه براي خويش
كه براي دنيا خواستارم....
فروغ ف
3 ارديبهشت 87خيامي
پيشكشي به مناسبت اين روزها....
سطر هاي تاريخ...
دوست دارم اين روزها كه بوي تاريخ مي آيد
تن رنجورم را از ميان سطرهاي رنگارنگش بيرون كشم!
و به اين همه سطور
"سياه و سفيد"
بينديشم!
اما نه!
تاريخ ورق مي زنم
و در ميان سطرهاي آن
با جسارت و شرمساري "امروزي" بودنم
گام مي نهم...!
از آغاز مي خوانم:
افتخار من همه زرين برگ هاي نخست است
در سطري آرش بر بلنداي دماوند جان در تير مي نهد
و در سطر ديگر كاوه با قيامش عليه صحاك مي درخشد
صفحاتي است با نام شاهان هخامنشي كه درخشان است
و من به خود مي بالم!
واژه ها را پشت سر مي نهم
كمي پيش تر
نه تنها پيكرم كه دلم از هراي آتش اسكندر مي سوزد...
نام آريو برزن را ميان سطرهاي سوخته مي يابم
بي امان به جلو مي روم
و در ميان سطور، رو به پايان گام برمي دارم...
به پايان مي انديشم اين بار!
...
صداي به هم خوردن شمشير...
بوي خون...
يك دگرگوني!
زمستان نيست اما به خود مي لرزم!!!
آتش آتشكده ها خاموش مي شود
"تازيان" به سرزمينم هجوم مي آورند
تپه اي را سنگر ساخته ام
- آن كنار
- از دور نگرانم...!
جلو نمي روم چون "امروزيم" و غيرت آرش در رگ هايم مرده...
خون بابك
صفحات تاريخ را سرخ مي كند
من از تازيان مي نالم
تجاوزشان
بند بند تاريخ را به اسارت گرفته است
سطور كم رنگ مي شود
روح در واژه ها مي ميرد
و چه پريشان گام مي نهم به جلو...
سطرها را از پي هم مي گذرانم
مازيار از ميان واژه ها پديدار مي شود
و بر بلنداي افتخار مي ايستد
شادي رنگ مي بازد از صفحات تاريخ...
تنها مي بينم و مي گذرم
گذشتن دشوار مي شود
يتيم وار
در حاشيه ي واژه هاي تركمن چاي زانو به بغل مي گيرم
و
در كنار امضاي شاه ايران به پاي مفاد گلستان
اشك مي ريزم
كاش اشك هايم پاك كننده ي اين ننگ بود
صداي ناله ي قائم مقام قلب و گوشم را مي آزارد
تار و پود جامه ي ايران جور و بيداد است...
در سطري ديگر
امير كبير نيمه جان
با خون خويش بر سطح كاشي هاي "فين"
خفقان را گواهي داده است
بوي خيانت برگ هاي تاريخ را كدر مي كند
ايران تكه تكه مي شود
و من هنوز زانو خم نكرده،
رو به پيش گام مي نهم
...
باز هم برگي زرين
اين بار "مصدق" مي درخشد
و مبهمي سطر مصدق نام تاريخ رنجم مي دهد
كه اين چنين او را ميان مرز نيك و بد لهش كردند...
بوي تاريخ مي آيد اين روزها!
و من
به اين روزها نزديك مي شوم
مشت هاي گره شده ي پنجاه و هفتيان
مرا به بالا پرتاب مي كند!
و با نواي "استقلال " به بالا مي پرم از شگفتي
طنين درخواست "آزادي" گوشم را كر مي كند!
انگار اين جا مي شود به مردم پيوست
اما نمي پيوندم!!!
من "امروزيم" !
به بهمن مي رسم و شوق، واژه ها را از خود بيخود مي كند
سخن از بازگشت به خويشتن است
گام مي نهم
بازگشتني است؟!
از سركش "جنگ " به پائين مي افتم
چند برگي پيش تر هر چه هست خون است و ظلم!
باز هم تازيان يور ش آوردند
و صدام نماينده ي آنان
خون آشام مي شود!
عدد هشت برايم مقدس مي شود
بر خاك ميهنم لاله ها مي رويند
_" از خون چوانان وطن"
غيرت مردان خاكم متبلور شده در هشت سال در تاريخ مي درخشد
و از آن ماست پيروزي...
لاله به دست باز هم به پيش گام مي نهم
ديگر اين منم كه تاريخ مي نويسم
من امروزيم و به امروز رسيده ام!
فراز و نشيب واژه هاي از پيش نوشته را گذرانده ام
من
از "حق مسلم" مي نويسم!
درد ها را خوانده ام از آغاز تا به امروز
درد امروز را
من
ايراني امروز مي گويم:
انرژي هسته اي را نمي فهمم
به لحظه اي مي انديشم كه نام خليج فارس تمام وجودم را به عشق ايران به بازي مي گيرد
من خليج هميشه فارس را هم حق مسلم خويش مي دانم
امروز گربه ي ايران زمينمان مي نالد
و ما دست به سينه
روشنفكرانمان دست زير چانه تنها نظاره گريم!!!
چون "امروزي" هستيم!!!
بيت هاي مولانا عرق بر پيشانيم مي نشاند
و حق مسلم خويش مي دانم كه ايراني بودنش را فرياد كشم
حق مسلم من آزادي است
همان كه چندي پيش بر سرش مشت گره شد!
دوستم مي گفت:
در خانه ي ما هميشه تاريخ تكرار مي شود
يا اين ور بام يا آن ور بام افتادن ما حتمي است!!!
سكوت پاسخ من
در برابر سنگيني سخنش كمر تعهدم به ايران تير كشيد!
من امروزي
حق مسلممم نه تنها فن آوري هسته اي
كه نجات پاسارگاد است نه پوساندن آن!
آرامگاه صاحب نخستين زرين برگ هاي تاريخ را به جرم شاه بودنش مي پوسانند!
و ما با پوسيدن او خواهيم پوسيد....
و پوسيدنمان را
فرزندي از فرداي ايران زمين
خواهد خواند...
و ننگ خواهد فرستاد بر من و تو!
ما كه نويسنده ي سياه سطرهاي كتاب تاريخيم!
اكنون
واژه هاي ثبت شده در تاريخ را به دست گرفته ام
و براي ديروزم مي گريم
تنها
چون بيچارگان
با تكيه بر سطر هاي ديروز
باد در گلو انداخته و ايراني بودنم را فرياد مي زنم...
من هنوز به دنبال حق مسلمم
مي گردم
اما
نمي يابم
چون
"امروزيم"...!!!
فروغ ف / 19 بهمن 1386 خورشيدي

