تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
براي زنده رود

براي زنده رودم!

                    

"گل آلود / نيست /زلال / آسمان ابري/ پر آب/ باران / زنده رود"

من مي توانم اكنون غزلواره ترين جمله ي سالهاي زندگيم را بنويسم ، درست باهمين چند واژه!

بهترين و دل نشين ترين جمله اي كه مي توان نوشت.

در تاريخ طراوت گونه ي زنده رود اين چنين جمله اي سالها بالقوه بود و اكنون با  نسيمي ، باراني چند بر گونه ام بالفعل مي شود .

شما نبوديد ، نديديد همين ديشب كه خبر آمد سي و سه پل آغوشش را گشوده تا به آب درودي دوباره فرستد ، همين ديشب كه هر حجره ي اين بناي پايه ساروچي اسفند دلش را دود مي كرد چون آهي و چشم انتظاري نزديك دوساله اش را به آن آه و اسفندها مي سپرد ، مردم افسرده ي شهري كه نصف جهان خواندندش ، برحاشيه ي اين رود چه مي كردند ...

 

صداي فرياد شادي به گوشم مي خورد ، پسري بر لب رود تازه لب تر شده اش دست هايش را به آسمان برده بود و با نعره اي از سر شادي خداي شهر گنبدهاي فيروزه اي را  سپاس مي گفت...

شما كه نبوديد ع شما كه نديديد در حاشيه هاي رود لب تشنه ي ما مردم چه هياهويي به پاكرده بودند :

 

_ آب را باز كردند!

_خدا ريشه هايشان را بكند!

_به مرگ گرفتنمان تا به تب راضي شويم!

_خدايا شكر!

_آآآآآآآآآآآب!

من نيز در گلويم ورم كرده بود شمتي فرياد نازده كه :خدايا آب!!!

 

ديروز در كتاب ها خوانديم و خانوم معلم بر تخته سياه نوشت :بابا آب داد!

بزرگ تر كه شديم ،گفتيم خب بابا شايد به تعبيري ، دخيل بسته به مجازي ، استعاره اي همان خدايمان باشد كه آب داد و مي دهد و امروز در ادبيات  ما اين تنها دولت است كه آب مي دهد يا آب بر  لب رودمان مي بندد!

مدت آب دادن را مشخص مي كند ، بر دل مردم زنده رود زخمه مي زند  و ما دست زير چانه گاه بر آورده به اسمان از همان خدا كه مهربان است مي خواهيم آب را بر لبان و گلوي زنده رودمان نبندند...

 

بگذار تا برايت بگويم دل نشين ترين آواز رو به روي من ،آوازي كه ديدگانم بدان مشرف است ، چيست:

 

ايستاده ام بر لب يكي از كنجي هاي الله ورديخان ، سرم را كه بلند مي كنم انحناي رود با حاشيه ي سبز را مي بينم و مردمي كه جنون وار بر لب رودشان نشسته اند!

انحنايي كه از آن سخن مي گويم با چاشني دل انگيز رودي همراه است كه نمي دانم با كدامين شور ، در كدامين دستگاه مي نوازد اما اينجا كه من ايستاده ام ، با اين شرشر قديمي كه نزديك دو سال ، گوش هايمان حسرتش را مي خورد و چشمانمان چشم به راهش بود ،زيباترين آواز را به جان مي شنوم

تو نيز مي شنوي اين نوا را ، مگر نه؟!

 

آسمان نصف جهان نخستين بارش پاييزي اش را به پيشگاه رودش هديه مي كند  و چه نم نم ،آهسته خطي مي كشد بر لب پر طراوت زنده رود...

 

به زير پايم كه آب ها مي خوانند ، مي نگرم .دلم مي لرزد كه چرا نمي گذارند سيراب شود .در اين شر شر ها نواي غم و شادي به هم آميخته...

كسي نيست پاسخ پرسش مرا بدهد كه : چرا نمي گذارند گلوي اين رود كه نبض تپنده ي نصف جهان است ، سيراب شود ؟

چرا براي ابي كه  حق اوست ، چون خون كه در رگان من و تو ، زمان مي بندند؟

 

من مي خواهم به اين اواز ، نم نم ، شر شر ، شور  گوش جان سپارم و در واپسين جمله ام بگويم:

 

به لبانش آب بخشيدند از شدت ترك هايي كه ميهمان لبش شد از بي آبي اما گمان مبر گلويش سيراب خواهد شد و دل ما نيز از اين شرشر ،كه بهترين سرود زندگي ما سپاهانيان است ...

راست مي گفت هم شهري ام :به مرگ گرفتنمان ، به تب راضي شده ايم ...! 

فروغ ف

سه شنبه

12 آبان ماه 88 خورشيدي

گاه:11:20

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
هفتم و هشتم آبان براي من!

هفت آبان

روز جهاني كوروش بر هم ميهنانم شادباد!

 

 آنگاه كه دروازه ها را باز مي كرد،گام هايش، مي لرزاند اما ويران نمي كرد.سربازانش را گفته بود ،كه نيازارند ،اينان مردمان اويند.

سلوك سربازان من

 سلوك پارسيان سرزمين من است

 و ما براي آزادي مردمان آمده ايم

 تباهي و تيرگي ازما نيست

وحشت و شقاوت از مانيست

 غيظ و غرامت از ما نيست

ما آورندگان آزادي مردمان هستيم

 تنها ترانه و شادماني باشد

همين و ديگر هيچ

 اين فرمان من و فرمان فرشتگان زمين است.

 دروازه هاي بسياري را گشود و خاك هاي  دور و نزديك رابرپهنه ي جغرافياي ايران افزود .اوكه بنيان گذار شهرياري ايراني بود ،يك امپراتوري جهاني را بنا نهاد و به دنياي آن زمان آموخت كه براي ايجاد امپراتوري نيازي به شارها و تنگناهاي ديني و يغماي دسترنج مردمان و اقوام تابعه به نام باج و خراج و غنيمت نيست....

 

سكوت را شكستم براي پدرم كوروش و امروز لحظه لحظه دلم  بال گشوده بود و كبوترانه دور تا دور ارامگاهش در پاسارگاد مي گذشت .

همان خاكي كه كوروش از دشمن خواست از آن بگذرود و او را بگذارد  ...

 "بر اين توده خاكي كه جسد مرا پوشانيده است رشد مبر .مرا بگذار و بگذر..."

 

چيز ديگري ندارم .امسال تهي دست تر از آن بودم كه حتي بخواهم چيزي بگويم .7آبان 86 بزرگداشت كوروش در دانشگاه برگزار شد

7آبان 87 خود ، در پاسارگاد بودم

و امسال اين تنها روحم بود كه انجا پر زد....

 مرا چه غم؟!

از آن به دير مغانم عزيز مي دارند

كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست!

 ******************************************************************

 

هشت آبان

سالمرگ قيصر امين پور

 

 و قاف...

حرف اخر عشق است

يعني آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود....

 

 خاطره اي از رفتن قيصر هميشه در ذهنم باقيست :

متن مجري بزرگداشت كوروش  را كه پايان دادم با اين حرف قيصر بود:

 حرف هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي:

پيش از آنكه فكر كني

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي...!

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود!

 

 فرداي آن روز يعني 8آبان كه به دانشكده رسيدم ، بر جاي خشك شدم و دست ، دهان بازم را پوشانيد  كه گروه ادبيات ، رفتن قيصرمان را تسليت گفته بود و ان روز در كلاس بسياري گريستند...

 دو سال است از رفتن قيصر مي گذرد ...

او نه كتاب هايش به مناسب هفته دفاع مقدس هديه داده مي شود ، نه رسانه اي در دست داشت ، نه ناشر خصوصي داشت و نه دولت  ياري اش داد .او تنها شاعر  جنگ بود كه  مردم ايران  دست در جيب مي كردند و از روي علاقه كتاب هايش را مي خريدند و مي خواندند!

قيصر درد كشيد قيصر درد بود ...

 قيصر از جاودانه هاي شعر ايران خواهد بود و من هر سال 8آبان همين جا ، هر جا  رفتن ماندگارش را  تسليت خواهم گفت و ماندگاري اش را شادباش!

 در و ديوار دانشكده از شعرهايش پر بود و گويي  ديوارها مي گريستند...

دكتر عسگري در كلاس نقد، از او خواند:

 از تمام راز و رمزهاي عشق

        جز همين سه حرف

              جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي

                            چيز ديگري سرم نمي شود

                                       من سرم نمي شود

                                        ولي....

                                                راستي!

                                                       دلم كه مي شود....

 

 دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل من آری، چه بی شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما...دوباره مثل تو هرگز

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
به ياد استاد ، براي استاد
 

به راستي كه اوج شكوه هنرمند آزاده در شخصيت استاد متجلي است...

 به گفته ي هم ميهني :

استاد به همگي آموخت

هنر يعني داشتن خانه اي در دل مردم

هنر يعني دست نبردن در سفره ي ظالم و مليجك حرمش نبودن

هنر يعني هنر و شجاعت براي شكستن بغض در گلوي ايران

 

و هنر يعني استاد محمدرضا شجريان....

 

 

تفنگت را زمین بگذار

 

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

 

 

 

شعر از شادروان فريون مشيري

آهنگساز و تنظيم:استاد مجيد درخشاني

با صداي نازنين استاد شجريان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
پيشكش به روح پاك شهيدان راه آزادي

 

 پيشكش به روح پاك و آزاده ي شهيدان راه آزادي ميهن ، به ويژه دوست و عزيزمان ،" عليرضا داوودي"  دانشجوي ازاديخواه دانشگاه اصفهان كه سرانجام بر سر ايمان و هدفش كه چيزي جز آزادي نبود ،جان باخت.

روحش شاد ،يادش گرامي باد...

رزمندگان ايران ،به پيش!

 

 گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها

بگسلند اخر همه زنجيرها را شيرها

 

اين دليران نكو با بد چه جنگي مي كنند

همچو جنگ شيرها باتير و با شمشيرها

 

تيرهاشان باد يارب ،كاري و دشمن فكن

سينه هاشان ايمن از آسيب تيغ و تيرها

 

چهره شان پيش از شهادت ديده ام ،هم بعداز ان

بود خشم آلود و انگه راحت آن تصويرها

 

ديگر اكنون از جوانيمان خجالت مي كشيم

گرچه چندان بد نبودستيم ماهم ، پيرها

 

اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است

زيرها بس گر زبر گردد ، زبرها زيرها

 

نامشان چون تاج فخري برسر اين كشور است

خامه ي زيرن نويسد اين به خط ميرها

 

خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان

مي گذارد بر زمين زنده هم تاثيرها

 

اي دليران وطن ، با زنده باد ايران ،به پيش!

شور ايمانتان فزون تر باد و زور از شيرها

 

گرچه من مزدشتي ام ،اما به زندان نيز هم

مي گرفتم وجد و حال از شور اين تكبيرها

 

عنترك صدام را با دارو دسته ي بزدلش

برفراز دار رقصانيم ،با زنجيرها

 

روستا و شهر و باغ و خانه ويران مي كنند

روبهان ، وانگه گريزند از نبرد شيرها

 

سنگدل پيرند و تضعيف جوانان كارشان

ريشه شان از خاك بركن ،يا رب از ان زيرها

 

خاك خود راپس بگيريد ،اي دليران وطن

از جهانخوران غرب و شرق و اين اكبيرها

 

اين دغل دونان دشمن  را برانيد از وطن

با قوي تر رزمها و برترين تدبيرها

 

اي جوانان ، فتح فرجامين بود آن شما

من خورم سوگند بر پيغمبران و پيرها

 

اين شهيدان ،زخميان را بيند آيا آسمان

كر شود  گوش زمين از صيحه ي آژيرها

 

غم مخور "اميد" بي شك بگسلند آخر زهم

گرچه مي بافند بهر شيرها  زنجيرها

 

 مهدي اخوان ثالث"م.اميد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
فریاد!
                                         

درودی دوباره

میگفتند جواب ابلهان خاموشیست اما خاموشی امروز ما تنها سودی که دارد گستاخی بیشتر این احمقان است زیرا که سکوت ما نشانگر پیروزی آنان است امروز دیگر روزگار مولوی نیست که  میگفت:

احمقان سرور شدستند وزبیم  عاقلا ن سر ها کشیده در گلیم

امروز باید سکوت را شکست که خاموشی جایز نیست

روز فریاد است اینک هموطن

لب فرو بستن نگفتن تا به کی؟

برآن شدیم دوباره نوشتن از سر گیریم و نوشته هتای پیشینمان را نیز از بند ثبت موقت برهانیم.

درآخرین نوشته ام گفتم صدای چای استبداد نزدیک است اما امروز که در چنگال استبداد اسیرم باور دارم که صدای پای آزادی می آید خوب گوش بده تو هم میشنوی!

به امید آزادی  ایران

فروغ ف، بهنام س

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط فروغ ف | 
قمار بزرگی بود" نوشتن"...!
 

                             

پس از   20  روز ، سرانجام براي شما قلمم با انديشه ي درونم هم اغوش شد و واژه هايي متولد شدند...

 مي خوام بنويسم اما باز مي گم ننويس بگو:

نقطه سر خط!!!

 پيش از انتخابات _ كه از اين پس بايد بنويسيم انتخابات بخوانيم "كودتا" _ انديشه ي دوستاني به اصطلاح ايران دوست و به گفته ي خودشان "پان ايرانيسم" منو ديوونه كرد!

اكنون به خودم ميگم آخه ديوانه! واسه كي مي خواي بنويسي ؟!

اما مي نويسم به چند شوند(:دليل)

به خاطر اينكه من از كودكي نوشتن نيمي از خويشتنم بوده

مي نويسم چون تمام اين روزها نگران هم ميهناني بودم كه نه ادعاي پان ايرانيسمي داشتند و نه ايران پرستي ! تنها و تنها براي دادخواهي و شرف خودشون ، هم ميهنانشون و سرزمينشون در خيابان ها خروشيدند .آخر سر هم شدند يه مشت خس و خاشاك و مهر آشوب گري به گلايه هاشان خورد...

 در كل قانون اينجا اينجوريه!

بدها خوب نشون داده مي شند و خوب ها بد!

كودتا چي ها مي شن پاك ترين انسان هاي تاريخ ! و رمالي و دروغ گويي و بي شرفيشون ، جسارت ، استعمار ستيزي ، ساده زيستي و دوندگي به شمار مياد!

از سويي ديگر انسان هاي دادخواه و شريف كه برآن شدند باري ديگر به جهان نشان دهند ايران هنوز هم زنده است ، مشتي خس و خاشاك ناميده شدند !آشوب گراني كه مسجد و مغازه ها را به آتش كشيدند و نداها را كشتند!!!

و اين خودم بودم كه با چشم ديدم بسيجي ها ، لباس شخصي ها و ضد شورش ها ويران مي كردند نه مردم كه از جنس من بودند.افسوس كه واژه ي بسيج به گند كشيده شد ...شهيد چمران بزرگوار هم بسيجي بود ! اما اين كجا و ان كجا...

 هنگامي كه به پير توس مي گويم : روز ، روز توست و روزگار ،روزگار تو گزافه نيست.فردوسي در داستان ضحاك ماردوش مي گويد:

 

نهان گشت كردار فرزانگان

پراكنده شد كام ديوانگان

هنر خوار شد، جادويي ارجمند

نهان راستي ، آشكارا گزند

شده بر بدي دست ديوان دراز

به نيكي نرفتي سخن جز به راز

 

من امروز بر آن شدم تا سكوت تلخ و سنگين 20روزه ام را با سنگ فرياد بشكنم و نه از ندا كه از نداها سخن گويم .از جواناني كه بي دليل ، بي گناه ، با ستمي وحشيانه و گستاخانه اي كه بر آنان رفت شهيد شدند .براي آنان كه به خاطر از دست دادن دوستانشان و ديدن تن بي جان آنان گوشه ي خيابان ها لكنت زبان گرفتند و اكنون ديوانه شده اند بايد نوشت!

 

 


دنباله نوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط فروغ ف |