تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
قرباني....

هرچه صبر كردم

    گوش سپردم

        چاقويم را تيز كردم

                  باز هم صبر كردم

                        صدايي نيامد

                            من

                                  اسماعيلم را سر بريدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط فروغ ف | 
براي زنده رود

براي زنده رودم!

                    

"گل آلود / نيست /زلال / آسمان ابري/ پر آب/ باران / زنده رود"

من مي توانم اكنون غزلواره ترين جمله ي سالهاي زندگيم را بنويسم ، درست باهمين چند واژه!

بهترين و دل نشين ترين جمله اي كه مي توان نوشت.

در تاريخ طراوت گونه ي زنده رود اين چنين جمله اي سالها بالقوه بود و اكنون با  نسيمي ، باراني چند بر گونه ام بالفعل مي شود .

شما نبوديد ، نديديد همين ديشب كه خبر آمد سي و سه پل آغوشش را گشوده تا به آب درودي دوباره فرستد ، همين ديشب كه هر حجره ي اين بناي پايه ساروچي اسفند دلش را دود مي كرد چون آهي و چشم انتظاري نزديك دوساله اش را به آن آه و اسفندها مي سپرد ، مردم افسرده ي شهري كه نصف جهان خواندندش ، برحاشيه ي اين رود چه مي كردند ...

 

صداي فرياد شادي به گوشم مي خورد ، پسري بر لب رود تازه لب تر شده اش دست هايش را به آسمان برده بود و با نعره اي از سر شادي خداي شهر گنبدهاي فيروزه اي را  سپاس مي گفت...

شما كه نبوديد ع شما كه نديديد در حاشيه هاي رود لب تشنه ي ما مردم چه هياهويي به پاكرده بودند :

 

_ آب را باز كردند!

_خدا ريشه هايشان را بكند!

_به مرگ گرفتنمان تا به تب راضي شويم!

_خدايا شكر!

_آآآآآآآآآآآب!

من نيز در گلويم ورم كرده بود شمتي فرياد نازده كه :خدايا آب!!!

 

ديروز در كتاب ها خوانديم و خانوم معلم بر تخته سياه نوشت :بابا آب داد!

بزرگ تر كه شديم ،گفتيم خب بابا شايد به تعبيري ، دخيل بسته به مجازي ، استعاره اي همان خدايمان باشد كه آب داد و مي دهد و امروز در ادبيات  ما اين تنها دولت است كه آب مي دهد يا آب بر  لب رودمان مي بندد!

مدت آب دادن را مشخص مي كند ، بر دل مردم زنده رود زخمه مي زند  و ما دست زير چانه گاه بر آورده به اسمان از همان خدا كه مهربان است مي خواهيم آب را بر لبان و گلوي زنده رودمان نبندند...

 

بگذار تا برايت بگويم دل نشين ترين آواز رو به روي من ،آوازي كه ديدگانم بدان مشرف است ، چيست:

 

ايستاده ام بر لب يكي از كنجي هاي الله ورديخان ، سرم را كه بلند مي كنم انحناي رود با حاشيه ي سبز را مي بينم و مردمي كه جنون وار بر لب رودشان نشسته اند!

انحنايي كه از آن سخن مي گويم با چاشني دل انگيز رودي همراه است كه نمي دانم با كدامين شور ، در كدامين دستگاه مي نوازد اما اينجا كه من ايستاده ام ، با اين شرشر قديمي كه نزديك دو سال ، گوش هايمان حسرتش را مي خورد و چشمانمان چشم به راهش بود ،زيباترين آواز را به جان مي شنوم

تو نيز مي شنوي اين نوا را ، مگر نه؟!

 

آسمان نصف جهان نخستين بارش پاييزي اش را به پيشگاه رودش هديه مي كند  و چه نم نم ،آهسته خطي مي كشد بر لب پر طراوت زنده رود...

 

به زير پايم كه آب ها مي خوانند ، مي نگرم .دلم مي لرزد كه چرا نمي گذارند سيراب شود .در اين شر شر ها نواي غم و شادي به هم آميخته...

كسي نيست پاسخ پرسش مرا بدهد كه : چرا نمي گذارند گلوي اين رود كه نبض تپنده ي نصف جهان است ، سيراب شود ؟

چرا براي ابي كه  حق اوست ، چون خون كه در رگان من و تو ، زمان مي بندند؟

 

من مي خواهم به اين اواز ، نم نم ، شر شر ، شور  گوش جان سپارم و در واپسين جمله ام بگويم:

 

به لبانش آب بخشيدند از شدت ترك هايي كه ميهمان لبش شد از بي آبي اما گمان مبر گلويش سيراب خواهد شد و دل ما نيز از اين شرشر ،كه بهترين سرود زندگي ما سپاهانيان است ...

راست مي گفت هم شهري ام :به مرگ گرفتنمان ، به تب راضي شده ايم ...! 

فروغ ف

سه شنبه

12 آبان ماه 88 خورشيدي

گاه:11:20

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
هفتم و هشتم آبان براي من!

هفت آبان

روز جهاني كوروش بر هم ميهنانم شادباد!

 

 آنگاه كه دروازه ها را باز مي كرد،گام هايش، مي لرزاند اما ويران نمي كرد.سربازانش را گفته بود ،كه نيازارند ،اينان مردمان اويند.

سلوك سربازان من

 سلوك پارسيان سرزمين من است

 و ما براي آزادي مردمان آمده ايم

 تباهي و تيرگي ازما نيست

وحشت و شقاوت از مانيست

 غيظ و غرامت از ما نيست

ما آورندگان آزادي مردمان هستيم

 تنها ترانه و شادماني باشد

همين و ديگر هيچ

 اين فرمان من و فرمان فرشتگان زمين است.

 دروازه هاي بسياري را گشود و خاك هاي  دور و نزديك رابرپهنه ي جغرافياي ايران افزود .اوكه بنيان گذار شهرياري ايراني بود ،يك امپراتوري جهاني را بنا نهاد و به دنياي آن زمان آموخت كه براي ايجاد امپراتوري نيازي به شارها و تنگناهاي ديني و يغماي دسترنج مردمان و اقوام تابعه به نام باج و خراج و غنيمت نيست....

 

سكوت را شكستم براي پدرم كوروش و امروز لحظه لحظه دلم  بال گشوده بود و كبوترانه دور تا دور ارامگاهش در پاسارگاد مي گذشت .

همان خاكي كه كوروش از دشمن خواست از آن بگذرود و او را بگذارد  ...

 "بر اين توده خاكي كه جسد مرا پوشانيده است رشد مبر .مرا بگذار و بگذر..."

 

چيز ديگري ندارم .امسال تهي دست تر از آن بودم كه حتي بخواهم چيزي بگويم .7آبان 86 بزرگداشت كوروش در دانشگاه برگزار شد

7آبان 87 خود ، در پاسارگاد بودم

و امسال اين تنها روحم بود كه انجا پر زد....

 مرا چه غم؟!

از آن به دير مغانم عزيز مي دارند

كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست!

 ******************************************************************

 

هشت آبان

سالمرگ قيصر امين پور

 

 و قاف...

حرف اخر عشق است

يعني آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود....

 

 خاطره اي از رفتن قيصر هميشه در ذهنم باقيست :

متن مجري بزرگداشت كوروش  را كه پايان دادم با اين حرف قيصر بود:

 حرف هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي:

پيش از آنكه فكر كني

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي...!

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود!

 

 فرداي آن روز يعني 8آبان كه به دانشكده رسيدم ، بر جاي خشك شدم و دست ، دهان بازم را پوشانيد  كه گروه ادبيات ، رفتن قيصرمان را تسليت گفته بود و ان روز در كلاس بسياري گريستند...

 دو سال است از رفتن قيصر مي گذرد ...

او نه كتاب هايش به مناسب هفته دفاع مقدس هديه داده مي شود ، نه رسانه اي در دست داشت ، نه ناشر خصوصي داشت و نه دولت  ياري اش داد .او تنها شاعر  جنگ بود كه  مردم ايران  دست در جيب مي كردند و از روي علاقه كتاب هايش را مي خريدند و مي خواندند!

قيصر درد كشيد قيصر درد بود ...

 قيصر از جاودانه هاي شعر ايران خواهد بود و من هر سال 8آبان همين جا ، هر جا  رفتن ماندگارش را  تسليت خواهم گفت و ماندگاري اش را شادباش!

 در و ديوار دانشكده از شعرهايش پر بود و گويي  ديوارها مي گريستند...

دكتر عسگري در كلاس نقد، از او خواند:

 از تمام راز و رمزهاي عشق

        جز همين سه حرف

              جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي

                            چيز ديگري سرم نمي شود

                                       من سرم نمي شود

                                        ولي....

                                                راستي!

                                                       دلم كه مي شود....

 

 دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل من آری، چه بی شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما...دوباره مثل تو هرگز

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
زنده ام به بهانه ي زندگي!

 

هنوز هم زنده ام به بهانه ي زندگي!

 

 گفتم بگذار از اين در به دري ها دور شوم

گفتم دل را بزن به دريا و سفر كن دور ترها...

نمي دانم سرانجام هجوم اين درگيري ها و بيچارگي ها چه خواهد شد!

براي كسي چون من هيچ چيز دشوارتر از اين نيست كه نتوانم دستانم را براي نوشتن تكان دهم .

 جنگل هاي سبزشمال  و جاده ي باراني و دل نشين چالوس چشم به راه دلتنگيهاي دختري از ايران است.درست به ياد دارم سال گذشته در شبهاي باراني و طوفاني دريا  گام به گام ساحل نورديدم  و اشكهايم موجها را مي بوسيد ...

امسال حال ديگري دارم و بهترم .خدا را سپاس!

سرزمين سبز شمال هميشه برايم پايان دهنده ي غم هايم بوده از هر رنگي.

چند ساعت ديگر به سوي سرزميني مي روم كه پايان دلتنگي هاي من است  وهنوز هم كه مي انديشم در مي يابم زندگي باهمه ي دشواري ها و تلخي هايش زيباست

آن هنگام كه پايم ساحل درياچه ي به يغما رفته ي مازندران را مي بوسد و گونه هايت را دستان  لطيف باران نوازش مي دهد

هنوز هم زندگي زيباست و اين را هنگامي درمي يابم كه پسر بچه اي در چشمانم به دنبال ردي از مهر است و من به رويش مي خندم و براي مادربزرگش مي ايستم تا در اتوبوس بنشيند!

مي بيني؟

اگر چشمانت را باز كني

هنوز هم در ميان خروارها تلخي مي تواني خوشبختي و زندگي را احساس كني

نفسي ژرف بكش، اينجا با تمام ستم هايي كه بر ما روا مي دارند  ، ايران است

و اين روزها كه زيسته ايم ، با تمام دشواري هايش  هنوز هم طعم شيرين زندگي را يادآور است

لحظه اي سرت را رو به آسمان ابري اين روزهاي پاييزي بگردان و آسمان را ببين كه آبي است با همه ي دلتنگي و ابرهاي باراني اش!

 

فروغ ف

بامداد 5شنبه

9مهرماه 88خيامي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:17 قبل از ظهر  توسط فروغ ف | 
...!
من اين روزها درگير دلم !

 نوشته هايم اشك مي شوند و مي بارند ...


اين چنين است كه چيزي براي به قلم آمدن نمي ماند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
مرگ پايان كبوتر نيست...

مي گفت:

 

"همه از مرگ مي ترسند ،

 

 من از زندگي مرگبار"...!

 

مي خواستم بنويسم چقدر ديروز خوش گذشت!چقدر خنديديم ، چقدر آتيش سوزونديم توي دانشكده.رسيدم خونه ، چند ساعت بعد ، صداي دوست عزيز و بزرگواري رو شنيدم ، مثل هميشه صحبت نمي كرد...

يه چيزي بود ،اما نمي گفت ، كلافه ام كرده بود

ديگه از كلافه شدنم ، دهن باز كرد و گفت:

فلاني مرد!!!!

 ديگه هق هق گريه امانم رو بريد ...نه اينكه بگم خيلي مي شناختمش ، نه اينكه بگم اگه هر كسي جاي من بود اين اندازه ناراحت مي شد ، نه اينكه بگم دوستم بود  اما خب ..مي شناختمش.

مي خواست با تابلوهاي نقاشيش  گالري بزنه ، مي گفت موسيقي رو دوست نداره اما صداي تنبور همين دوست عزيز جادوش مي كنه ، مي گفت مي خواد از ايران بره ، گفتم برو اما مام ميهنو تنها نگذار برگرد ، گفت برمي گرده.

بهش گفتم خاطره هاي تلخ رو نمي شه فراموش كرد ، اما ميشه باهاشون كنار اومد ، "بايد" باهاشون كنار اومد...

 

و من حالا موندم!

موندم چي بنويسم ، چرا كسي كه چند بار خودكشي كرد و نمرد ، حالا  در يك تصادف رانندگي ، ميميره؟ اون هم نه در ایران که در ترکیه ...دیگه حتی جسدش هم به میهن بازنگشت...

آيا خدا مي خواد ثابت كنه هر گاه من خواستم مي تونيد بميريد حتي؟!

چرا تا اين اندازه زندگي ناچيزه؟

چرا ما آدم ها نمي خواهيم باور كنيم پستي و ناچيزي روزهاي زندگي نام رو؟

چرا به اينكه هر لحظه ممكنه دوباره نيست بشيم ، نمي انديشيم؟

چرا فراموش مي كنيم داشته هامون رو  درك كنيم؟

چرا تا هنگامي كه هستيم زندگي نمي كنيم؟

چرا تا اين اندازه ساده به دنيا مي آئيم و ساده تر از دنيا مي ريم؟

چرا چرا چرا...

اين چراها در ذهن من ، سنگيني پتگ هايي بر سرم رو داره...

 

دوستم رنجيد كه من ناراحتم!

اما من نه..خوب كه بينديشم مي بينم هيچ كدوم از روزها سفيد يا سياه مطلق نيستند، سياه و سفيدي ديروز من بيشتر قابل احساس بود

و زندگي مگه چيه؟!

مجموعه اي از همين روزهاي خاكستري...

 

روزهايي كه فراز ، هم آغوش نشيبه و سياهي ، همراه هميشگي سپيدي.

چرا ما آدم ها نمي خواهیم باور كنيم زندگي كوتاه تر از اون چيزي است كه حتي ما مي توينم تصور كنيم

چرا ما آدم ها هيچ گاه نخواستيم زندگي كنيم...

چرا...

 

 

23 شهريور 88

فروغ ف

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط فروغ ف |