پيشكش به روح پاك و آزاده ي شهيدان راه آزادي ميهن ، به ويژه دوست و عزيزمان ،" عليرضا داوودي" دانشجوي ازاديخواه دانشگاه اصفهان كه سرانجام بر سر ايمان و هدفش كه چيزي جز آزادي نبود ،جان باخت.
روحش شاد ،يادش گرامي باد...
رزمندگان ايران ،به پيش!
گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها
بگسلند اخر همه زنجيرها را شيرها
اين دليران نكو با بد چه جنگي مي كنند
همچو جنگ شيرها باتير و با شمشيرها
تيرهاشان باد يارب ،كاري و دشمن فكن
سينه هاشان ايمن از آسيب تيغ و تيرها
چهره شان پيش از شهادت ديده ام ،هم بعداز ان
بود خشم آلود و انگه راحت آن تصويرها
ديگر اكنون از جوانيمان خجالت مي كشيم
گرچه چندان بد نبودستيم ماهم ، پيرها
اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است
زيرها بس گر زبر گردد ، زبرها زيرها
نامشان چون تاج فخري برسر اين كشور است
خامه ي زيرن نويسد اين به خط ميرها
خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
مي گذارد بر زمين زنده هم تاثيرها
اي دليران وطن ، با زنده باد ايران ،به پيش!
شور ايمانتان فزون تر باد و زور از شيرها
گرچه من مزدشتي ام ،اما به زندان نيز هم
مي گرفتم وجد و حال از شور اين تكبيرها
عنترك صدام را با دارو دسته ي بزدلش
برفراز دار رقصانيم ،با زنجيرها
روستا و شهر و باغ و خانه ويران مي كنند
روبهان ، وانگه گريزند از نبرد شيرها
سنگدل پيرند و تضعيف جوانان كارشان
ريشه شان از خاك بركن ،يا رب از ان زيرها
خاك خود راپس بگيريد ،اي دليران وطن
از جهانخوران غرب و شرق و اين اكبيرها
اين دغل دونان دشمن را برانيد از وطن
با قوي تر رزمها و برترين تدبيرها
اي جوانان ، فتح فرجامين بود آن شما
من خورم سوگند بر پيغمبران و پيرها
اين شهيدان ،زخميان را بيند آيا آسمان
كر شود گوش زمين از صيحه ي آژيرها
غم مخور "اميد" بي شك بگسلند آخر زهم
گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها
مهدي اخوان ثالث"م.اميد"
گرم خواندن مقاله ي "عشق و عقل" نجم الدين رازي بودم
كه اين شعر مرا دگرگون ساخت گاهي چند....
تونيز بخوان ، دگرگون شو ،بينديش!
عشق را گوهر برون از كون كاني ديگرست
كشتگان عشق را از وصل جاني ديگرست
عشق بي عين است و بي شين است و بي قاف اي پسر!
عاشق عشق چنين هم از جهاني ديگرست
دانه ي عشق جمالش چينه ي هر مرغ نيست
مرغ آن دانه پريده زاشياني ديگرست
بر سر هر كوچه هركس داستاني مي زند
داستان عاشقان، خود داستاني ديگرست
بي زبانان را كه باوي در سحر گويند راز
خود ز جسماني و روحاني زباني ديگرست
آن گداياني كه دم از عشق رويش مي زنند
هريكي چون بنگري صاحب قراني ديگرست
لاف عشق روي جانان از گزافي رو مزن
عاشقان روي او را خود نشاني ديگرست...
گاهي اگر چندي پيرامون عرفان انديشه كنيم بد نيست كه شيرين خواهد بود.مرا با زاهدان بر منبر جلوه گر كاري نيست من اهل دلم و سخنم از دل!
فروغ ف
تنبل تنبلا بگو
ریش سفید، موی تمیز، ناخن کوتاه
ماه و ماه و ماه
نه محمود خالی باف، نه شهردار قالی باف
نه کروبی با صد گاف، نه لاریجانی علاف
هیچ کس باهاش رقیب نبود
محمد! می خوای کاندید بشی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
می خوای باز هم بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
می خوای ما رو راضی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
داداشش می گفت: آخه واسه چی؟
خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم
نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم
اگه که بیام به بازی
چماق به این درازی
می خوای باز اصلاحات کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
کشور رو با ثبات کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
تند نری احتیاط کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
اکبر می گفت: آخه واسه چی؟
خاتمی می گفت: واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم
نه هاله نور دارم، نه چشمای کور دارم
نه سفره های نفتی، نه حرف پنجاه هفتی
اگه که بیام به بازی
چماق به این درازی
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
ملت می گفت: الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم می رم کار دارم
دیر شده ادرار دارم
یه سر می رم به تگزاس
بعدا می رم کاراکاس
اون وخ می رم شهر قم
وعده می دم به مردم
الاغ خوب و نازنین
سر به هوا، سم به زمین
می خوای باز هم بازی کنی؟
بله می خوام، بله می خوام
می آی باز هم نامزد بشی
بله می آم، بله می آم
واسه چی می آی؟
واسه اینکه من الاغم
شب بشه توی باغم
با نون پنیر خالی
[...] می سازم عالی
تولیدات خوب دارم
[...] مرغوب دارم
در باز شد و از اوین
یه دانشجو خورد زمین
پسره می آی بازی کنی
دل همه رو راضی کنی؟
- نه نمی آم، نه نمی آم
می خوای بریم تا صندوق
دادار دودور و بوق بوق؟
- نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه بازی قبل
باد کرده جاش مثل طبل
نه عضو حزب بادم
نه اهل اعتمادم
دانشجو رفت به خونه اش
خاتمی موند و بونه اش
محمود نشست رو پاهاش
دودستی چسبید به جاهاش
سید ابراهیم نبوی
من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شكر هیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن سجع مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت:
"آمدم،نعره مزن ، جامه مدر، هیچ مگو!"
گفتم :"ای عشق!من از چیز دگر می ترسم"
گفت:"آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو"
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلی ، جز كه به سر هیچ مگو
قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سخن، هیچ مگو
گفتم:"ای دل،چه مه است این؟"دل اشارت می كرد
كه:"نه اندازه ی توست این، بگذر هیچ مگو"
گفتم:"این روی فرشته است عجب یا بشر است؟"
گفت:"این غیر فرشته است و بشر ، هیچ مگو"
گفتم:"این چیست؟بگو.زیر و زبر خواهم شد"
گفت:"می باش چنین زیر و زبر ، هیچ مگو!"
ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو ، رخت ببر، هیچ مگو
گفتم:"ای دل!پدری كن، نه كه این وصف خداست؟"
گفت:"این هست ،ولی جان پدر هیچ مگو!!!"
حضرت مولانا
به تو كه از سر مهرت گفتي برو ، "شايد" رفتي و من مانده ام هنوز...

خوشم
گر تو گرفتارم كني ، من با گرفتاري خوشم
ور خوار چون خارم كني ، اي گل! بدان خواري خوشم
زان لب اگر كامم دهي ، يا آن كه دشنامم دهي
با اين خوشم با آن خوشم، با هر چه خوش داري خوشم
خواهي مرا گر بي نوا ، درد دلم را بي دوا
ور صد ستم داري روا ، با آن ستمكاري خوشم
والاترين گوهر تويي ، داروي جان پرور تويي
درمان دردم گر تويي ، در كنج بيماري خوشم
آيد گر از غم جان به لب،كي آيدم افغان به لب؟
با هر چه خواهد يار من ، در عالم ياري خوشم
اي بهترين غمخوار من ، از جان برم بار تو من
عشق است اگر باري گران ، با اين گران باري خوشم
اندر بهشت آرم بسر ، زيرا تو را دارم به بر
وزهر كسم خوشبخت تر ، زيرا تو مي داري خوشم
گر وصل وگر هجران بود، گر درد و گر درمان بود
"حالت" خوشم با اين و آن آري خوشم آري خوشم
ابوالقاسم حالت
باز باران با ترانه....
خيلي دقيق به خاطر ندارم چرا! ليك نيك مي دانم در كتاب فارسي سال چهارم دبستان فرد فردمان زيباترين و پر نشاط ترين شعر همين بود.شعري كه بي گفته ي خانم معلم پيش از رسيدن به آن صفحه ي كتاب از بر مي كرديم اين شعر گلچين گيلاني بود.
شعر "باز باران با ترانه" در تمام طول زندگي مان در هر برهه از زمان كه باشيم تداعي كننده ي روزهاي آبي و دوست داشتني بچگي است.
گويي هميشه اين مائيم كه با خواندن اين شعر 10 ساله مي شويم و زير باران در جنگل هاي گيلان مي دويم.
در فصل سبز و پر نشاط بهار اين سروده ي گلچين گيلاني را به شما پيشكش مي كنم:

باز باران
با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم
يك دو سه گنجشگ پرگو
باز هر دم
مي پرند اين سو و آن سو
مي خورد بر شيشه و در
مشت و سيلي
آسمان امروز ديگر
نيست نيلي
يادم آرد روز باران
گردش يك روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازك
چست و چابك
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده آسمان آبي چو دريا
يك دو ابر اين جا و آن جا
چون دل من
روز روشن
بوي جنگل تازه و تر
هم چو مي مستي دهنده
بر درختان مي زدي پر
هر كجا زيبا پرنده
بركه ها آرام و آبي
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابي
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دم به دم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زيبا ترانه
زير پاهاي درختان
چرخ مي زد چرخ مي زد هم چو مستان
چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
توي آن ها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبي
با دو پاي كودكانه
مي دويدم هم چو آهو
مي پريدم از سر جو
دور مي گشتم ز خانه
مي پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
مي شكستم كرده خاله(1)
مي كشانيدم به پائين
شاخه هاي بيد مشكي
دست من مي گشت رنگين
از تمشك سرخ و مشكي
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد زننده
رازهاي زندگاني
هر چه مي ديدم در آن جا
بود دلكش بود زيبا
شاد بودم
مي سرودم:
[روز!اي روز دلارا!
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودي زشت و بي جان!]
[اين درختان
با همه سبزي و خوبي
گو چه مي بودند جز پاهاي چوبي
گر نبودي مهر رخشان؟]
[روز !اي روز دلارا!
گرد لارايي است از خورشيد باشد
اي درخت سبز و زيبا!
هر چه زيبايي است از خورشيد باشد]
اندك اندك رفته رفته ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره ي خورشيد رخشان
ريخت باران ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها مي زد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن مي گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره مي كرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت مي زد ابرها را
روي بركه مرغ آبي
از ميانه از كناره
با شتابي
چرخ مي زد بي شماره
گيسوي سيمين ما را
شانه مي زد دست باران
بادها با فوت خوانا
مي نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
به!چه زيبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
به!چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني پندهاي آسماني:
[بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا! هست زيبا! هست زيبا!]
*********************************
1_كرده خاله: چوب يا نيي است كه سطل را بر آن مي نهند و از چاه ها آب مي كشند و مخصوص گيلان و مازندران غربي است.در جاهاي مختلف آن را كرده خاله، دوكيتي ، درخاله ، آبكش و امثال آن گويند.
