يه فروهر انداخت گردنش و دينش رو زد تو پروفايل:زرتشتي!!!
شعارش:پندار نيك گفتار نيك كردار نيك بود
اما هيچ كدوم از اونا تو وجودش نيك نبود ....زرتشتي كجا بود!!!
ادعا مي كرد ميناي طفلي رو رها نمي كنه و تا ابد باهاش مي مونه....
مينا تو وضعيت بدي به سر مي برد.همدم تنهايي هاش شده بود مشت مشت قرص هاي آرام بخش و اشك و درد دل با ديوار بي زبون اتاق كوچكش...
يكهو احساس كرد كسي كه ادعا مي كنه دوستش داره از صميم جانش اونو درك مي كنه.تازه رو دست خورده بود اما فكر مي كرد پژمان فرشته اي از آسمون هاست كه اومده اونو درك كنه و تا ابد باهاش بمونه...
اول ها باور نمي كرد كه حرف هاش حقيقت باشه.اما تو اون وضعيت حرفاي پر از نيرنگ و دورنگي پژمان اونو آرامش مي بخشيد و اگر اون همه قرص آرام بخش اثري نداشت اما صداي پژمان آرامش خاصي رو به اون هديه مي كرد...
مينا خيلي بدبخت بود كه حتي به صداي اون حيوون صفت هم عادت كرده بود...شده بود يه معتاد...
به هيچي جز مرگ تا قبل از پيدا شدن سر و كله ي پژمان فكر نمي كرد و بعد از آمدن اون، تمام زندگيش شده بود جوون حيوون صفتي به نام پژمان!
انگار تنها هدفش از رابطه با مينا شست و شوي مغزي اون طفلي بود و عاشق كردنش.كه لذت ببره كسي ديوونه وار نه تنها عاشقشه كه مي پرستتش!
روز ها مي گذشت و تنها حرف رو لب هاي مينا شده بود پژمان...
بهبودي اش رو داشت نه با تكيه به آرام بخش ها بلكه با تكيه به قول و قرار هاي اون به دست مي آورد.
پسر شده بود همه ي زندگيش.خواب نداشت و ازون واسه خودش خدا ساخته بود...
اما كم كم زمزمه هايي مي شنيد كه مجبور بود بپذيره پژمان اون فرشته ي الهي كه از آسمون واسه نجات اون نازل شده نيست!
خانواده اش زير گيره گذاشته بودنش كه :كسي كه قرآن آتيش مي زنه نه تنها زرتشتي نيست بلكه بويي از آدميت هم نبرده!
مينا هميشه خودش رو سرزنش مي كرد كه چرا به خانواده اش از انديشه هاي پژمان گفته.انديشه هايي كه زمان بهش ثابت كرد چيزي جز دروغ و شعار نبود.
مينا هم كم كم داشت عين پژمان مي شد.يه اسلام ستيز كه فقط شعار مي داد و مي خواست مسلمون رو زمين نمونه!
اوايل با شنيدن حرفاي پژمان حالش بد مي شد چرا كه همه ي اين افكار سدي بود براي رسيدن اون به پژمان.اما كم كم عقيده اش رو عين دوست داشتنش پذيرفت و داشت مي شد كپي برابر با اصل اون پسر ...
خواهرش مدام توي گوشش مي خوند كه خيلي ساده اي كه به هم چين آدمي دل خوش كردي. تو اين جا اون اون گوشه ي ايران.چه جوري باور مي كني كه عشقشي؟!و يه سري از اين حرف ها كه مينا به دليل نخواستن پذيرشش تنها حالش بد مي شد و به جاي اينكه به اشا[راستي] پژمان شك كنه خواهرش رو دشمن خودش تصور مي كرد!
زمان مي گذشت و مينا كم كم مجبور بود خيلي از اون همه حرفي كه مي شنيد رو باور كنه.يكي از دوستاي پژمان كه مينا رو از طريق سايت مي شناخت متوجه شد كه بله!مينا اسير بازي هاي شوم پژمان شده.اون مينا رو مي شناخت.نمي تونست تحليل رفتنش رو ببينه و ساكت بشينه.چرا كه مينا دختر ساده و معصومي بود.از طرفي اگه دهنشو باز مي كرد مينا گمون مي كرد بهزاد حسودي اش شده و مي خواد بين اون دو تا رو به هم بزنه!
و اين وسط كسي كه خرد مي شد بهزاد بود چون تمام پرونده ي رفاقتش با پژمان هم بسته مي شد سر اين داستان!
يه جورايي در لفافه مدام به مينا مي گفت كه سر كاري!حتي يه بار به زبون آورد كه تو هنوز داري به پژمان فكر مي كني؟!زندگيت رو هدر نده...
اما مينا اونقدر سر اين ماجراها با صداي بغض آلود و چشماي خيس اشك به پژمان زنگ زد كه يه روز پژمان از مينا خواست پرونده ي اون همه محبت و عشق بسته بشه و ميناي طفلي در سكوتي همراه بهت تنها توانست واژه ي باشه رو به زبون بياره...
هنوز هم فكر مي كرد عشقش ورجاونده!
اما بعد ها زمان بهش ثابت كرد كه ترس از رو شدن شخصيت اهريمني اش مجبورش كرد كه همه چيز رو تمام كنه و ديگر دليل آن كه چون مينا دختر پاكي بود و تن به ناپاكي نمي داد ، يه جورايي تاريخ انقضاش واسه پژمان گذشته بود!
بعد ها بود كه فهميد تنها اون نبوده كه پژمان عاشقش كرده بلكه فقط اون يكي از ده ها پروژه ي شوم اون حيوون بوده!
از دوستاي پژمان فهميد كه با تويوتا كمري كارش دختر بازي بوده !
مينا وقتي به روزهايي كه واسه اون لعنتي حروم كرد فكر مي كنه تنفر تمام وجودش رو مي گيره و دلش مي خواد پژمان يه گنجشك بود و اون گردنشو مي كند از ته!
با چه شوقي واسه زادروز پژمان مجسمه ي منشور حقوق بشر كوروش رو به دور از چشم خانواده اش خريد و با كلي هزينه واسش پست كرد.مجسمه 6كيلو وزن داشت!....
حالا ديگه همه چيز تمام شده و مينا به آينده اي پراز هدف فكر مي كند اما هر از چند گاهي ياد آن روزها چون نمكي بر زخمش آزارش مي دهد ...
مينا ياد گرفت كه ديگه به كسي اعتماد نكنه كه شايد اين واسه ي آينده اش خيلي خوب باشه و الان تنها به اين مي انديشد كه فردايش را با اقتدار و هوشياري سبز كند...
نوشته ي فروغ ف
به تاريخ: 26/شهريور ماه/1386خورشيدي
هنگامه ي :1:03بامداد
كابوسي از جنس حقيقت...
دوش ديدم آن چه را كه گمان مي كنم فردا ببينم:
كوله باري از انديشه بر دوشم بود
پاهايي بي رمق
دلي شكسته
آموزه هايي از تاريخ كه با وجود دانستنش باز هم محكوم به تكرارش شدم...!
و وجودي سراسر غم
هم سفران من بودند
مي خواستم آن چه را كه باقيست
ببينم
تا به تاراج نرفته
به دست آب سپرده نشده
مورد خشم راه هاي آهنين در حال احداث واقع نشده
لرزه بر پيكرشان نيفتاده
پيش از آن كه مغلوب مشتي بي خردي و تنگ نظري شده باشند_بيش از اين_
و قبل از آن كه آخرين پرده ي ويراني ايرانم فرو افتد
از نزديك لمسشان كنم كه ديروز ديرتر از امروز بود...
اين خواب بود؟
يا كابوسي از جنس آزار دهنده ي حقيقت ؟
شايد هم يك بيداري زودرس؟!!
به سمت آرامگاهش مي رفتم
و سيوند مدت ها بود كه با آب هماغوش شده بود
مات و مبهوت و هر چه بيشتر نگاه مي كردم كمتر مي يافتم...!
كو؟!
كجاست؟!
آن بنا نشسته بود
و گياه بر بامش پژمرده مي ناليد...
صدايي مي آمد
اين بار نه ناله بلكه نعره مي زد!!!...
با من سخن ها داشت
مثل هميشه
آيا اين طنين حنجره ي به خاك سپرده ي او بود؟...
_[من خوا بيدم و شما خود بوديد كه به من گفتيد ما بيداريم...
اين بود بيداري تان؟
چه كرديد اي بر خواب ماندگان جهل؟
بامن
خودتان
فرزندانتان
خاكمان
ديروزي ها! اي امروزي ها!
چه مي گوييد به فردائيان؟!...]
و من تنها با چشماني اشك بار مي نگريستم و تمام حرف هايم بين لرزش لب هاي خشكيده ام مرد...
آرام آرام صدا كم شد و ديگر اين آخرين عبارت بود كه در فضا مي پيچيد...:
"چه كرديد؟؟؟!..."
صدا خشكيد
گياه آرامگاهش پژمرده از بين رفت
و من خشكيده تر
در ميان آن دشت كه كنون نابود شده بود ايستاده بودم
من،"فولاد سختي كه بر دو پا ايستاده خواهم مرد"...
ديگر نه صدايي مانده بود و نه بنايي...
هر چه بود خاطراتي در ذهن خسته ي من و تو بود و
صداهايي كه در گذرگاه زمان هم چنان در آن دشت طنين مي نواختند...
***
پاسارگاد كه ديگر جز خاطره و ياد نبود...
به سمت تخت جمشيد مي رفتم
با پاهايي بي رمق تر از آن چه سفر را آغاز كردم
و انديشه هايي دل گزا تر ...نه!انديشه نبود حقيقتي بود كه با دستان خود ساختمشان!!!
تنها پله مانده بود...
از آن چه ديروز ديده بودم كمتر بود...
داريوش كه ساليان با ديو خشكسالي جنگيده بود را امروز مغلوب آن ديو مي ديدم...
شاهدي نبود تا بپرسم "سواران را چه شد"؟!!!
كتيبه ها!
اين گونه نبود
سربازان هخامنشي زير پاي رديف رديف تازي مرده بودند
عرب ها؟!
اين جا هم رخنه كردند؟
چگونه؟
هيچ كس نبود تا ز آن بپرسم چگونه اين گونه شد...
جز پاره هايي ستون بي چيز كه ديگر نه بر سر مجسمه اي داشتند و نه بر پا حلقه هاي افتخار
بي زبان ايستاده بودند
اما زبانشان گشوده شد
با لرزشي از سر بيم نابودي...
آرام
در تاريكي شب جگر خراش تنهاي تخت جمشيد به من گفتند
_با زبان بي زباني شان_:
شما در خواب بوديد كه اسكندرهاي زمانه آمدند
كندند
تراشيدند
شكستند و
بردند
شما نشنيديد يورش تازيان قرن! را به سرزمينمان
تازي صفتان در ميانتان بودند و هدفشان از جنس نابودي بود
و اسكندر كه بود در مقابل اين همه تنگ نظري؟!
شما نبوديد اين جا كه ببينيد سربازان ايرانمان را چگونه زير پا شكنجه دادند و كشتند...
و من باز هم :
گريان مي نگريستم
رو به آسمان پر ستاره ي شبش كردم و با تمام وجود فرياد مي زدم بلكه صدايم را بشنود:
اي اهوراي ايران!
سرزمين آرياييم چه شد؟
چه كرديم ما_قوم تيپاخورده ي رنجور تاريخ_
خواب بس است
بيدارمان ساز كه ايرانمان بر باد رفت...
***
ديگر تنها اميدم نقش رستم بود
داريوش بي شك با من سخن ها داشت و باز_ چون هميشه_تدبير و درايتش راه گشاي نجات سرزمينمان بود
گور دخمه ها همه ويران شده بودند...
كتيبه هاي ساساني صيقل داده شده بود و با زباني كه از جنس من نبود
تازياني كنده كاري مي كردند
بي گمان از فتح الفتوحشان مي نوشتند و قادسيه!!!
نه!
اين ها كه گذشته بود...
از سيوند مي نوشتند و راهي كه براي لرزه انداختن اين جا ساختند
از زير آن همه آوار كه روزي به صولت ديروزمان بود،صدايي بريده بريده نجوا مي كرد:
او با منش سخن بود...:
بنگريد كه جهل و بيم با شما چه كرد و شما با تاريخ و فردايتان چه كرديد_
صداي سوت قطار آمد ، زير پايم لرزيد...
و آن چه كه مي شنيدم نا تمام ،در سكوت له شد...
***
پارسه ويران شده بود و اجداد من با سخن هايي در دل زير آوار ها تنگ نظري مانده بودند...
چه سنگين بود بار امانت بر دوش من
چه شكنجه آور بود تحمل نفير وجداني كه عذاب مي كشيد
و چه دشوار بود گذشتن از اين همه گذشته و تاريخ...
.
.
.
.
بيستون!!!
به سر آن چه آمده؟
اي اهورا مرا ياري ده كه با اين پاهاي بي رمق و دلي شكسته اين راه دشوار و دراز را بپيمايم...
راه افتادم
زانوانم در راه مي شكست
مي افتادم
عرق شرم بود يا خستگي بر پيشاني من اين همه؟...
بر مي خيزيدم
دگر بار و دگر بار
فرسنگ ها پيش تر از آن چه چشمم ياري كند يادگاري براي من از ديروز مانده بود
بايد خود را به او مي رساندم
و اين بايد مرا تا به كوه بيستون كشانيد
...
چه مي ديدم؟:
قلبش از ميان شكسته بود و دو نيم شده بود
چشمان داريوش من از ويراني آن چه ساخته بود باراني است...
آن 9نفر اسير و خائن به دنبال شكستن غل و زنجير بودند
آن هم در مقابل پادشاهي از جنس اقتدار!
اين آب چشمه بود از ميان كتيبه قطره قطره مي چكيد
يا اشك هاي پادشاه من؟
زبان كتيبه تازي رنگ شده بود و نه با ميخ كه با خنجر مي نوشتند...
من مي ديدم كه نوشته هاي ميخي كه همه "از زبان داريوش"بودند آرام آرام محو مي شد
و به جايش خط تازي با رنگي "سرخ" حك مي شد
اين خون ماست كه اين گونه مي درخشد و نگارنده ها آن هايند كه از ميان ما
بر عليه ما برخاستند
و ما نخواستيم بدانيم كه اين هايند چون زالو بر پيكر ايران،تاريخ پر افتخارمان نشسته اند و خونش را مي مكند
خون ايران را مي مكند
و
با خون فرزندانش بر بيستون فجايعشان را حك مي كنند
نه با ميخ كه با خنجر...
اين من بودم كه شنيدم صداي ترك خوردن قلب پادشاهم _داريوش_را
و از آن صدا شكاف بيستون باز تر گرديد...
صدايي مي آمد هنوز
اين فرهاد بود!!!
كه نيمه جان با تيشه اش اين بار نه براي معشوقه اش بلكه براي خاك شيرينش با تازيان مي جنگيد
با تيشه اي زنگ زده و
دستاني كه رمقي نداشت
فرهاد هم...
اي بيستون!
اي كاش آنقدر بزرگ بودم كه پلك هاي چشمان اشك بارم سايه بانت مي شدند
و اي كاش آنقدر بودم تا سدي براي چكه چكه آب هايي مي شدم كه كمر به نابودي تو بسته اند...
اما داريوش هنوز بود
او به من مي نگريست و مرا فرا مي خواند
داريوش مرا مي خواند _بي شك راهي براي نجات بود_
و من سعي مي كردم به گونه اي خود را به آن برسانم تا بوسه زنم بر دستان سازنده و اباد گرش
ليك...
مشتي آب سرد بر چهره ام ريخته شد و مادرم را بر بالينم ديدم كه متعجبانه مي پرسد :
چه ديدي؟...
و من با هق هقي كه خيال تسليم در برابر سكوت را نداشت بريده بريده تنها مي گفتم:
مادر!ايران...
ايران من...
و مادر نگران منتظر ادامه ي سخن من بود
و من تنها توانستم سوالي بپرسم كه با گذشت زمان هنوز پاسخي بدان داده نشده بود:
مادر؟
ايران را چه شد...
و من هنوز به اين مي انديشم كه داريوش چه مي خواست به من بگويد...
فروغ ف
نوشته شده در روز 27تيرماه 1386خورشيدي
به وقت:15:30
