در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين كوي سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
بس كه در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
رشته ي صبرم به مقراض غمت ببريده شد
هم چنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو
كي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش هم چنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ي وصلي فرست
ورنه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع
بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است
با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يك نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم كن شبي از وصل خود اي نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع...
دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهايي ام در قصد جان بود
خيالش لطف هاي بي كران كرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
كه با ما نرگس او سر گران كرد
كه را گويم كه با اين درد جانسوز
طبيبم قصد جان نا توان كرد
بدان سان سوخت چون شمعم كه بر من
صراحي گريه و بربط فغان كرد
صبا گر چاره داري وقت وقت است
كه درد اشتياقم قصد جان كرد
ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردي
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد...
حريم وصال
خوش است خلوت اگر يار ، يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفكن سايهء شرف هرگز
در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد
هواي كوي تو از سر نمي رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهايي ام در قصد جان بود
خيالش لطف هاي بي كران كرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
كه با ما نرگس او سر گران كرد
كه را گويم كه با اين درد جانسوز
طبيبم قصد جان نا توان كرد
بدان سان سوخت چون شمعم كه بر من
صراحي گريه و بربط فغان كرد
صبا گر چاره داري وقت وقت است
كه درد اشتياقم قصد جان كرد
ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردي
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد...
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربدهجوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه ي من خوابت هست؟
عاشقي را كه چنين باده ي شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ي ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و گر از باده ي مست
خنده ي جم مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه ي حافظ بشكست....

