تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
"من"فرزندی از خاک اهورایی،مي آيم تا بنويسم از آن چه رنجم مي دهد....
به ياد استاد ، براي استاد
 

به راستي كه اوج شكوه هنرمند آزاده در شخصيت استاد متجلي است...

 به گفته ي هم ميهني :

استاد به همگي آموخت

هنر يعني داشتن خانه اي در دل مردم

هنر يعني دست نبردن در سفره ي ظالم و مليجك حرمش نبودن

هنر يعني هنر و شجاعت براي شكستن بغض در گلوي ايران

 

و هنر يعني استاد محمدرضا شجريان....

 

 

تفنگت را زمین بگذار

 

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

 

 

 

شعر از شادروان فريون مشيري

آهنگساز و تنظيم:استاد مجيد درخشاني

با صداي نازنين استاد شجريان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط فروغ ف |