هفت آبان
روز جهاني كوروش بر هم ميهنانم شادباد!
آنگاه كه دروازه ها را باز مي كرد،گام هايش، مي لرزاند اما ويران نمي كرد.سربازانش را گفته بود ،كه نيازارند ،اينان مردمان اويند.
سلوك سربازان من
سلوك پارسيان سرزمين من است
و ما براي آزادي مردمان آمده ايم
تباهي و تيرگي ازما نيست
وحشت و شقاوت از مانيست
غيظ و غرامت از ما نيست
ما آورندگان آزادي مردمان هستيم
تنها ترانه و شادماني باشد
همين و ديگر هيچ
اين فرمان من و فرمان فرشتگان زمين است.
دروازه هاي بسياري را گشود و خاك هاي دور و نزديك رابرپهنه ي جغرافياي ايران افزود .اوكه بنيان گذار شهرياري ايراني بود ،يك امپراتوري جهاني را بنا نهاد و به دنياي آن زمان آموخت كه براي ايجاد امپراتوري نيازي به شارها و تنگناهاي ديني و يغماي دسترنج مردمان و اقوام تابعه به نام باج و خراج و غنيمت نيست....
سكوت را شكستم براي پدرم كوروش و امروز لحظه لحظه دلم بال گشوده بود و كبوترانه دور تا دور ارامگاهش در پاسارگاد مي گذشت .
همان خاكي كه كوروش از دشمن خواست از آن بگذرود و او را بگذارد ...
"بر اين توده خاكي كه جسد مرا پوشانيده است رشد مبر .مرا بگذار و بگذر..."
چيز ديگري ندارم .امسال تهي دست تر از آن بودم كه حتي بخواهم چيزي بگويم .7آبان 86 بزرگداشت كوروش در دانشگاه برگزار شد
7آبان 87 خود ، در پاسارگاد بودم
و امسال اين تنها روحم بود كه انجا پر زد....
مرا چه غم؟!
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست!
******************************************************************
هشت آبان
سالمرگ قيصر امين پور
و قاف...
حرف اخر عشق است
يعني آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود....
خاطره اي از رفتن قيصر هميشه در ذهنم باقيست :
متن مجري بزرگداشت كوروش را كه پايان دادم با اين حرف قيصر بود:
حرف هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي:
پيش از آنكه فكر كني
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...!
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود!
فرداي آن روز يعني 8آبان كه به دانشكده رسيدم ، بر جاي خشك شدم و دست ، دهان بازم را پوشانيد كه گروه ادبيات ، رفتن قيصرمان را تسليت گفته بود و ان روز در كلاس بسياري گريستند...
دو سال است از رفتن قيصر مي گذرد ...
او نه كتاب هايش به مناسب هفته دفاع مقدس هديه داده مي شود ، نه رسانه اي در دست داشت ، نه ناشر خصوصي داشت و نه دولت ياري اش داد .او تنها شاعر جنگ بود كه مردم ايران دست در جيب مي كردند و از روي علاقه كتاب هايش را مي خريدند و مي خواندند!
قيصر درد كشيد قيصر درد بود ...
قيصر از جاودانه هاي شعر ايران خواهد بود و من هر سال 8آبان همين جا ، هر جا رفتن ماندگارش را تسليت خواهم گفت و ماندگاري اش را شادباش!
در و ديوار دانشكده از شعرهايش پر بود و گويي ديوارها مي گريستند...
دكتر عسگري در كلاس نقد، از او خواند:
از تمام راز و رمزهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي
چيز ديگري سرم نمي شود
من سرم نمي شود
ولي....
راستي!
دلم كه مي شود....
دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
دوباره مثل تو فردا، دوباره مثل تو هرگز
دوباره مثل من آری، چه بی شمار و فراوان
دوباره مثل تو اما...دوباره مثل تو هرگز

